امروز اول ذی الحجه بود...امروز سالگرد ازدواج من و بشرا بود...امروز بشرا به دنیا امد...امروز من عمره تمتع را به جا اوردم...و امروز برای همیشه با دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی می کنم.
بی نوشت...
- دنبال زمانی بودم که این کار رو انجام بدم و امروز بهترین روز بود...امیدوارم بتوانم دست کم با ننوشتن این سال ها رو جبران کنم.
- متاسفانه کیبورد کامبیوتری که در لابی هتلمان در مکه گذاشته اند کلید شیفت نداره برای همین اخرین بستم این همه غلط املایی و ویرایشی داره.
- ببخشیدم.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 17:35 توسط امین
به پاکی دلتان حلالم کنید...عازم "حج" هستم...ان شاء الله.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 23:45 توسط امین
|
دیروز تبریز بودم؛ یه روزه...صبح حدود ساعت ۸ رسیدم تبریز...همه چی خوب بود...تا موقع برگشت...قبل از پرواز...خیلی حرف ها زده شد...راضیم به رضایت...هر چه تو بخواهی...ساعت ۹شب رسیدم تهران...حالم خوب نبود...تا خونه صدای ضبط اونقدر زیاد بود که سر درد گرفتم...خسته بودم...اون قدر به خودم تلقین کردم تا تونستم بخوابم...حدود ساعت ۱۲خوابیدم.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:8 توسط امین
|
...: اجازه هست يه خورده درد و دل کنم تو فقط بخون و هرازگاهي سر تکون بده؟
...: اجازه هست؟
aliomahtab: befarmaeid
...: دلم واسه "..." تنگ شده
...: مي خوام بشينم گريه کنم
...: هميشه اين کافه رفتن ها کار دست دلم ميده
...: هميشه اين حافظ تو برجک منه
...: هميشه اين دل مايه عذابه
...: نمي دوني چقدر دوسش دارم
...: شايدم مي دوني
...: ولي گاهي اوقات از دلم خسته مي شم
...: گاهي اوقات فحشش مي دم
...: مي گم آخه بي شعور کي به تو گفته دختر مردم رو دوست داشته باشي
...: کي گفته ...
...: دوباره از امشب يا فردا
...: که وعده و وعيد ها شروع ميشه
...: دوباره هنگ
...: دوباره گريه
...: دوباره خريت
...: دوباره زندگي با طعم لجن
...: دوباره احساس گناه
...: دوباره احساس تنهايي
...: دوباره احساس پوچي
...: دوباره ...
...: قرار بود سري تکان دهي
...: منتظر مي مونم
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 21:2 توسط امین
|
حالم خوش است این روزها... بحمدلله هر روز صبح راس ساعت نه، در درس کفایة الاصول استاد محمدی شرکت می کنم... بعد از کلاس٬ مثل هر سال راس ساعت ۱۰ مدرس حضرت امام (رحمة الله علیه) در فیضیه و محضر استاد ربانی گلپایگانی؛ جاتان خالی مبانی نظریه پردازی جناب دکتر سروش را نقد می فرمایند... بحث مفیدی است... بعد هم تا اذان ظهر در مدرسه ی خان مکاسب می خوانم... آن هم کلاس خوبی است... هم تعدادمان کم است هم استاد، خوش بیان و باسواد است... راستی توفیق اجباری است هر روز ظهر هم نماز را به جماعت، در حرم اقامه می کنم... بالاخره دعاهاتان افاقه کرد و عقلم سرجایش آمد... خدا را شکر سر به راه شدم و مثل باقی طلاب اهل درس و مباحثه و ...!
پی نوشت:
- از وقتی حالم خوش شده است نگاه دیگران بسی مهربان تر شده... انگاری تا قبل از این، جایشان را تنگ کرده بودم... لکه ننگی بودم خدای ناکرده... نمی دانم... اما هرچه هست به تر از آن روزها من را تحویل می گیرند... آن روزها که حالم خوش نبود و آن جا می نوشتم.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 8:32 توسط امین
|
من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...من عشق و کتم فعف ثم مات٬ مات شهیدا...!
پی نوشت:
- اگر بگویم تک تک لغات بالا را به نیت چهارده معصوم(علیهم السلام) تایپ کردم تا دست کم به خوردِ انگشتانم برود٬ باور می کنی؟
- تو هم لغت به لغت بخوانش... شاید به خورد ِ دلت رفت!
- این پست هم چنان نه به "من" ربط دارد نه به "او"... مال کس دیگری است که این روزها خیلی به دعایتان محتاج است... برای آرامش دلش دعا کنید.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 17:36 توسط امین
|
مریض شده بود... استخوان هایش درد می کرد... تنها بود... همه ی اعضای خانواده را فرستاده بود خارج از شهر تا تنها باشد... تا تنها زار بزند... تا تنها فریاد بزند و از خدا طلب بخشش کند برای حرفی که زده بود... جمله ای که ناخواسته گفته بود... تصور این که چنین حرفی را تایپ کرده بود آزارش می داد... آرزو می کرد ای کاش آن روز اشتراک اینترنت نداشت یا تلفنشان قطع بود... حتا آرزو می کرد ای کاش اصلن برق رفته بود یا حتاتر آرزو می کرد ای کاش ادیسون برق را اختراع نمی کرد تا کس دیگری پیدا نمی شد که کامپیوتر را اختراع کند و اینترنت و چت و... خسته شده بود... دیگر حتا از آرزو کردن هم خسته شده بود... ای کاش هیچ وقت نوشتن نمی دانست و تایپ کردن بلد نبود... مریض شده بود و استخوان هایش درد می کرد و خودش را نمی بخشید برای جمله ای که بی هوا از دلش بر آمده و بر زبانش نشسته بود... خودش را نمی بخشید برای اینکه گفته بود: "دوستت دارم".
پی نوشت:
این پست نه به "من" ربط دارد نه به "او"... مال کس دیگری است که این روزها خیلی به دعایتان محتاج است... برای آرامش دلش دعا کنید.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 8:16 توسط امین
|
گفت:"خداوند خیلی بالاتر از یک حس خوب است...اگر حس خوب وجودت را پرورش دهی به مرحله ای می رسی که می توانی تجسم کنی اش!"
گفت:" حتمن به یاسر بگو...فراموش نکنی ها!"
از حافظه ی داغان من مطمئن بود که فراموش می کنم و هی تکرار می کرد که "حتمن بگی ها!"... این جا نوشتمش تا هم فراموش نشود... هم یاسر بخواندش... هم او که این ها را می گفت.
پی نوشت:
با همه ی این توصیفات٬ برای من یک لا قبا خداوند همان یک حس خوب است...یک حس خوب... به همین سادگی!
یا علی مددی...
+
نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 14:39 توسط امین
|
چه سمفونی دل نشینی می شود وقتی نوای آشنای بلاگ
"
یاسر" را همراه با صدای باران "
این جا" گوش می دهی!
یا علی مددی...
+
نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 1:35 توسط امین
چقدر دل گیر است این غروب آخرین روز قدر... به قاعده ی دل گیری آخرین روز رمضان می ماند... سفره ی رحمت جمع شد و تو تازه یادت آمده که چشم هایت هنوز یک دل سیر اشک نریخته اند... نگران می شوی مبادا برای اعتراف همه ی گناهانت وقت کم بیاوری و "مطلع الفجر" شود.
وضو می گیری و به انتظار می نشینی...چشم هایت را می بندی و زیر لب دعا می کنی...خدایا!...امشب را آخرین شب آزادیم قرار بده...آمین.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 18:27 توسط امین
|
شب قدر که می شود انگاری آسمان به زمین آمده باشد می خواهی بر روی زمین پرواز کنی...از صبح در این فکری که کجا بروی و چه دعایی بخوانی...گاهی حتا آرمان هایت هم تغییر می کند...تصمیم می گیری یک امشب را به دور از انتقادات وارد بر بعضی ها٬ پای صحبت و دعا و مناجاتشان بنشینی و مثل آن ها جوشن کبیر را کنتراتی تا انتها بخوانی و بعد از آخرین فراز٬ انگار که بار سنگینی از دوشت برداشته باشند نفس راحتی بکشی و به این فکر کنی که در قبال این همه زحمت از خدا چه درخواستی داشته باشی تا جوشن کبیرت حرام نشود...شب قدر که می شود یادت می آید سال گذشته را که در خلوت خانه به پای شمع تا صبح بیدار ماندی و قدر گرفتی و ...
اما امسال فرق می کند انگار...ازهمان روزهای اول رمضان برای شب های قدرش نگران بودی...می دانستی دیگر نه دلت با شلوغی هیات صفا می کند نه با سکوت خانه...دلت چیز دیگری می خواست...جای آرامی به دور از شلوغی شهر...جایی بالاتر از چراغ های تا صبح روشن خیابان های تهران...کنار پنج نفر از هم سن و سال هایت که با حضورشان قطعه ای از زمین را نه آسمانی که بهشتی کرده اند...دلت کهف الشهدا می خواست.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 11:0 توسط امین
|
انگاری این جا به
آن جا ربط داشت باشد ها... هر چه می کنم این جا پستی بنویسم نمی شود... نه که همین دیروز
آن جا پستی نوشتم... دیگر این جا پست نوشتنم نمی آید!
به گمانم شما هم با من هم عقیده شده باشید که شاعر نشده ام...به فیلسوف ها بیشتر می خورد این خزعبلاتی که نوشتم...نه؟
پی نوشت:
این جا ربطی به "او" ندارد...همین.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 4:43 توسط امین
|
در طول این هشت سال زندگی مشترک یادم نمی آید نقطه ی اشتراک زیادی با هم داشته باشیم...از انتخاب رنگ لباس موقع خرید گرفته تا رأی به کاندیدای ریاست جمهوری٬ هر کدام ساز خودمان را می زنیم اما امروز صبح که سرت بی دلیل درد گرفت و من بی دلیل نوازش کردنم آمد٬ می خواستم همه ی این روزها که بیش تر با هم قهریم را فراموش کنم و طوری که نرگس هم بشنود٬ فریاد بزنم "به اندازه ی همه ی اختلاف هایمان دوستت دارم."
یا علی مددی...
+
نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 5:3 توسط امین
|
این جانب "من"٬ رسمن هرگونه مخالفتِ آسیب زا با آقای رئیس جمهور را محکوم کرده و معتقدم برای پیش برد اهداف اصلی نظام اسلامی٬ می بایست نقد منصفانه کرد!
گاه و بی گاه انگاری با آقای رئیس جمهور مشکل شخصی داشته باشیم٬ بعضی دوستان کنایه می زنند که فلان و بهمان!...فردا یا پس فردا برخی وزرای ایشان در مجلس رای اعتماد نگرفتند٬ نیایید بگویید شما تخریب کردید و وکلای مجلس تحت تاثیر نوشته های شما رای ندادند و این حرف ها...از ما گفتن!
پی نوشت:
این پست فقط و فقط برای برائت از اتهام مخالفت با آقای رئیس جمهور نوشته شد و هیچ هدف دیگری را دنبال نمی کرد.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 13:27 توسط امین
|
تو به من خندیدی...و نمی دانستی...من به چه دلهره از باغچه همسایه...سیب را دزدیم...باغبان از پی من تند دوید...سیب را دست تو دید...غضب آلوده به من کرد نگاه...سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...و تو رفتی و هنوز...سال هاست که در گوش من آرام آرام...خش خش گام تو تکرار کنان...می دهد آزارم...و من اندیشه کنان غرق این پندارم...که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت!
پی نوشت:
لطفن عنوان را دو مرتبه ی دیگر بخوانید.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 1:2 توسط امین
|
امشب رئیس جمهور محبوبمان در حمایت از وزرای پیشنهادیشان بعد از خبر ساعت ۲۱، ادای نطق نمودند...نمی دانم چرا یکی در میان، نوبت هر وزیر که می رسید بی اختیار خنده ام می گرفت؟...نه این که نعوذ بالله حرف های ایشان و دلایلی که برای انتخاب وزرایشان می آوردند، خنده دار باشدها...نه...رفقا می دانند...من کلن آدم خنده رویی هستم!
یا علی مددی...
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 22:58 توسط امین
|
تا همین چند دقیقه پیش جلوی در ِ خانه با هم آجیل می خوردیم...بعد از خداحافظی بی هوا زنگ زد و بعد از سلام، بی مقدمه گفت:"حاجی...یه اسم بگو؟"
گفتم:"برای چی؟...در مورد چی؟...کجا؟...پس چندتا؟!..."
گفت:"برای وبلاگ می خوام...می خوام اسمش رو عوض کنم!"
گفتم:"با من بدون او!"
گفت:"مشکل ساز می شه...بی خیال!"
گفتم:"نظر من رو خواستی...من هم نظرم رو گفتم...باقیش با خودت!"
خندید و گفت:"خیلی نامردی!"
خندیدم و گفتم:"یا علی مددی..."و خداحافظی کردم.
نمی دانم بالاخره عوض کرد "بی وتن"اش را یا نه؟!
یا علی مددی...
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 22:21 توسط امین
|
دخترک یه خورده از نرگس ِ چهار ساله ی من بزرگتر بود...توی مترو، بسته ی آدامس دستش بود و با آهنگ کودکانه اش داد می زد:"دوتا پونصد تومن...دوتا پونصد تومن..."
کسی محلش نمی گذاشت...یکی از دو سرباز ِ ساک به دستی که معلوم بود تازه از پادگان بر گشته اند صدایش زد و سیصد تومن بهش داد و یکی برداشت.
دخترک نگاهی انداخت و گفت:"دوتاش می شه پونصد تومن."
سرباز گفت: "آخه من یه دونه بیشتر نمی خوام."
دخترک دوباره با همان لحن کودکانه که مخارج حروف را به سختی تلفظ می کرد گفت:"نخیرم دوتاش می شه پونصد تومن" و روی کلمه ی پونصد تاکید کرد...سرباز که خنده اش گرفته بود، حرف قبلی اش را تکرار کرد اما نتیجه ای نداشت و دخترک یک کلام پافشاری می کرد که"دوتا پونصد تومن" و بالاخره سرباز برای دلِ دخترک، دویست تومن ِ دیگر به او داد.
دخترک پول ها را در جیب کوچکش گذاشت و بدون این که به پشت سرش نگاه کند، رفت...سرباز داد کشید:"یه دونه که بیشتر بهم ندادی!"
دخترک در حین رفتن سرش را برگرداند و گفت:"خودت گفتی یه دونه بیشتر لازم ندارم!"
همه ی مردمی که اطراف سرباز و دخترک ِ آدامس فروش نشسته بودند، بی اختیار خندیدند و من بغض کردم...دخترک یه خورده از نرگس ِ چهار ساله ی من بزرگتر بود.
یا علی مددی...
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 12:47 توسط امین
|
این جا حضور متفاوتی خواهم داشت به دلایلی که شاید مربوط باشد به شخصیت "سوسن" در "استخوان خوک و دست های جذامی"!
یا علی مددی...
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 2:3 توسط امین
|